مرکز ثقل ناگفتنی های تلخ جهانست
روح تنهای بی مادر من
پشت پیشانی ام،
تاولی کهنه سر می کند باز
چرک و خونابه و درد بسیار
می تراود
از درونم.
آی همزاد دیرینه من
(رنج بی انتهای دمادم)
ای غم روزهای همیشه!
ای همه سرنوشت غریب من از
بازی تو !
آه!
در درونم
منجمد می شود
روح اندیشه های مقدس
پر پر و زرد و پژمرده ام می کند
« نا امیدی»
میتراشد مرا
آدمک ساز تقدیر
تا مگر بشکنم
تکه تکه شوم باز
پاره پاره
شکسته ، شکسته
و دوباره
دوباره
دوباره مرا مادر مهربان خسته ام
باردار است.
هیهات!
لحظه تلخ میلاد من
لحظه پر شکوه صدای من و مادرم
گریه های خوش توامان مقدر
گریه جبر دیوانه بی ترحم
آه !
پشت پیشانی ام
آخرین غمسرود مرا
میسراید
واژه های لبان گل تو:
آخرین شور من
« عشق»
آخرین شعر من
« مرگ »
آخرین درد من
« تو »
می خوام یه سلام بکنم بعدش هم برا همیشه از همه اتون خداحافظی کنم
تو این مدتی که اینجا بودم خیلی سعی کردم خودم رو از شرایطی که دارم
دور نگه کنم ولی نشد و این منو خیلی آزار میده
تو این مدتی که اینجا بودم دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و میخوام به همه
دوستام بگم که دوستشون دارم
میخوام از اونایی که همیشه راهنمایی ام میکردن واقعاْ قدردانی کنم
و بگم شرمنده ام اگه نتونستم ...
از هانیه جان و مینا خانم و اون مینا تشکر می کنم واقعاْ دوستتون دارم
از اینکه همیشه به فکرم بودین ممنونم
از هموطن مهربون هم ممنونم به خاطر راهنمایی که تو نوشتن شعرام می کرد
از آقا مهدی که مزاحم اشون شده بودم
مرتضی که هنوز هم نیومده (همیشه برای خودت و گلت دعا می کنم)
آقای رحیمی که همیشه منو مورد لطف خودش قرار داده و منو شرمنده میکنه
zayer که منو وادار می کرد یه کم به دور و برم با دید باز تر نگاه کنم
آقای افروز که مهربون بودن و منو قابل می دونستن
صفا که هیچ وقت نخواست حرفام رو درست ببینه
آرام که همیشه صبور و مهربون و آرامه مثل اسم خودش
شاهین که همیشه دیر میرسید ولی می اومد و منو خوشحال میکرد
سعید (قاصدک عشق ) که همیشه می اومد ولی جز تعریف چیزی نمی گفت
کامیاب که حق همسایگی رو همیشه ادا میکرد
آقای بهمنی که بهترین راهنما بودند
حمید که منو فراموش نمی کرد
و ...
خوشحالم با همه شماها آشنا شدم
و غمگین از اینکه باید برم چون اینجا نمی تونم بمونم
و در آخر اینکه
(همه اتون موفق باشین و پایدار برا منم خیلی دعا کنین)
باز هم
روزهای روز رفته اند
و روزگار شب رسیده است
من خسته ام شده
از هجوم اینهمه عذاب و اضطراب
این همه سلام بی جواب
عصر کهکشان
شهر بی حساب
قوم راه گم کرده
بی عقیدتی به آدمیت و
بی رسالت و کتاب
سرزمین شب گرفته ای بدون آفتاب
آه
جان من به لب رسیده است
باز هم گذار من
به کوخ خانه ای
بنام شب رسیده است.
شب که تا همیشه خدا
فکر و فکر و فکر
پنجه می زند به جان من
که چرا ، چگونه
در کدام حادثه
در کدام اشتباه
سرنوشت من
چنین فجیع شد؟
و عمر من چنین تباه!؟
...
باز هم
شب رسیده است
یاو گویی من و
تنوره عذاب تب
رسیده است.
باز هم دردهای من شعر می شوند
و شعرهای من
شرح تلخ درد...
شب را
شکوه غریبی
گرفته در آغوش
احساس من چه تلخ ،
ناگفتنی است.
امشب لبالب از لطافت انسانم
گویا دلی مضاعف دارم!
من با صداقتی مهرانگیز
در خود حل می شوم
در عشق و شعر و ترانه
آه ! چه رویایی!
چه فکر دلپذیری
و
چه لحظه های شوکتمندی دارم امشب.
امشب
دل من از تصور فردا میلرزد
و ناشکیب و شیرین
خوابم نمی برد
آه!
فردا زیباترین حضور عشق را
احساس خواهم کرد.
فردا مهربانی را
خواهم گرفت در آغوش
چشم حسود
کور!
لحظه به لحظه
غنچه در غنچه شقایق اندوه
می شکوفد
میانه های خونین دلم
دهان می گشاید ، باز می شود
لحظه به لحظه
هزاران گل دهان بسته غزل و غمترانه و آواز
در گستره جان آشفته ام
ساعت به ساعت
روز به روز
هفته به هفته
ماه به ماه
فصل به فصل
سال به سال
از عشق و آزادی
از نان و آب و خاک و خانه
از خوبی ، زیبایی و محبت
از برابری
از انسان
این معجزه آفرینش
سخن ها گفتم و سرودم و خواندم و
ترانه ها آواز کردم
در روزهای زندگی
شب به شب و روز به روز و لحظه به لحظه
از گرانباری ناماندگار عشق
تعزیه خوانی ها کردم
شگفتم از شگرفی های رنج بشری!
وجودم انگاری
شایسته شادمانی ها و شادکامیها
نبود
هر چند همه پیرامون خویش
و همه جهان و جهانیان زندگی را
شادمانه میخواستم و
شاد و خندان
خود اما
از ابهت رنجی مقدس
و عظمت اندوهی ناگفتنی
به دردمندی تلخ و انسانی خویش
مباهات میکردم
و جانمایه گرانبها و عزیز تمام کلام و سکوتم
غم عشقی همیشه بود
عشقی که ربع قرن
جان مرا سوخته بود
عشقی که از فقدانش
از هجران سیمای نجیب و دلپذیرش
از وجود شفا بخش و شوکتمندی که داشت
و نصیب دل من نشد
مرا لحظه به لحظه
به شکوه و رنج زیستن واداشت
مرا تاب و توان بخشید
و مبتلای عشق کرد
دریغا !
عشق
مرا در تنوره تنهایی
پخته تر می کند
مرا کامل می کند
درد عشق !
برای دوست داشتن
هرگز دیر نیست
حتی اگر فرسنگها
دور از من باشی.
اما
برای مهربانی و احساس بزرگ عشق
نیاز من
تنها تو نیستی
و بی همتایی حضورت
مرا قانع نمی کند.
چرا که
انسان بزرگ
در محدوده دو تن نمی گنجد،
و من و تو
در حصار تنگ خویشتن خواهی مان
هرگز به مقصود
نخواهیم رسید.
در دوست داشتن جهان
ثابت قدم باشیم
خوب من !
و مانند « عشق »
دلها را در دشواری زیستن
یاور شویم.